بارخدایا!
از کوی تو بیرون نرود پای خیالم،
نکند فرق به حالم،
چه برانی،
چه بخوانی،
چه به اوجم برسانی،
چه به خاکم بکشانی،
نه من آنم که برنجم،
نه تو آنی که برانی …

همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلتها به ما دهد …
کسانی را که دوسـت داری ، همیـشه کنار خود داشته باش ؛
و بگو چقدر به آن ها علاقه و نیاز داری …
مراقبشان باش !
"گابریل گارسیا مارکز"

انس بن مالك مىگوید: روزى رسول خدا صلى الله علیه و آله امر به روزه فرمود و دستور داد كسى بدون اجازه من افطار نكند .
مردم روزه گرفتند، چون غروب شد هر روزه داری براى اجازه افطار به محضر آن جناب آمد و آن حضرت اجازه افطار داد .
در آن وقت مردى آمد و عرضه داشت دو دختر دارم که تاكنون افطار نكردهاند و از آمدن به محضر شما حیا مىكنند اجازه دهید هر دو افطار نمایند. حضرت جواب نداد. آن مرد گفتهاش را تكرار كرد، حضرت پاسخ نگفت، چون بار سوم گفتارش را تكرار كرد
حضرت فرمود: آنها که روزه نبودند، چگونه روزه بودند در حالی كه گوشت مردم را خوردهاند، به خانه برو و به هر دو بگو قی (استفراغ) كنند، آن مرد به خانه رفت و دستور قی کردن داد، آن دو قی كردند در حالی كه از دهان هر یك قطعهاى خون لخته شده بیرون آمد...
آن مرد در حال تعجب به محضر رسول خدا صلى الله علیه و آله آمد و داستان را گفت، حضرت فرمود به آن كسى كه جانم در دست اوست اگر این گناه غیبت بر آنان باقى مانده بود اهل آتش بودند!!
منبع:
عرفان اسلامی (شرح جامع مصباح الشریعه و مفتاح الحقیقه)، حسین انصاریان، ج 10 .

هرگاه در دلم یاد مهدی(عج) زنده می شود، تنها آرزویم دیدار روی زیبای اوست. نمی دانم چگونه و با چه رویی دل مجروحم را، اقیانوس اشکم را،جاهای خالی نیازم را تقدیمش کنم؟ در عوض، او مرابا همه معصیت هایم می پذیرد، سپس مرا با امید باز می گرداند.
بار دیگر نیز با تمام گناهانم به سویش می روم، او هم با تمام کرامتش، همانند گذشته مرا می پذیرد و به خوسته ام پاسخ می دهد. تا به حال یک بار نیز مرا مایوس بازنگردانده، فقط هر بار زبان به سخن می گشایم که مهدی جان نگار دلم کی می آیی؟ او خاموش می ماند و سکوت اختیار می کند.

عـمـری به انتظار نشــستـم نیــامــدی
چـشم از همه به غیر تو بستم نیامدی
ای مـایـه امــیـد بــشــر، رشــتــه امـیـد!
از هرکســی بجـز تو گـسـستم نیامدی
ای خضر راه گمشدگان در مسیر عشق!
چشم انتظـار هرچـه نـشستم نیامدی
ای سـرو سـرفـراز گــلــستـــان زنــدگی!
دیدی مگر حقـیرم و پـســتــم نــیـامدی
گفتی دل شکـسته بـود جـای من فقط
این دل به خـاطـر تـو شکســتم نیامدی
عـمــری در آرزوی تــو آخــر شــد و هـنوز
در آرزوی روی تــو هــســتـم نــیــامــدی
مست گنــاه، مـرد حــقـیقــت نمی شود
دیدی همیشه غافل و مــستــم نـیامدی
زندان تن کلـیــد نـــدارد به غـــیـــر مـــرگ
چــون از رگ حــیــات نـرستــم نـیـامـدی

اعتراف عمر به سه فضیلت امام علی (ع)
عبدالله بن عمر می گوید:
روزی پدرم از من پرسید:« بهترین فرد پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله کیست؟ »
گفتم:« کسی است که خداوند آنچه را بر مردم حرام کرده، برای او حلال کرده باشد و آنچه را برای مردم حلال کرده برای او حرام کرده باشد. »
پدرم گفت:« به خدا سوگند، راست گفتی. بر علی بن ابی طالب، صدقه حرام بود ولی برای مردم حلال بود؛ و بر مردم، ورود به مسجد با حالت جنابت حرام بود ولی بر او حلال بود؛ و درهای همه خانههایی که به مسجد رسول خدا راه داشت بسته شد ولی در خانه علی علیه السلام بسته نشد.»
منابع:
بحارالانوار، ج 40، ص 120، حدیث 6 -------- امالی طوسی
اعتراف عمر به برتری امام علی (ع)
در زمان حکومت عمر بن خطاب گروهی نزد او آمدند و پرسیدند:« مرد چند بار میتواند زنش را طلاق بدهد و باز به او رجوع کند؟»
عمر گفت:« برخیزید نزد کسی برویم که اصلح (علی علیه السلام ) است.»
نزد امام علی رفتند.
عمر سؤال آنها را مطرح کرد. امام با انگشت اشاره کرد که دو مرتبه.
یکی از افراد گروه با تعجب به عمر گفت:« پناه بر خدا! ما نزد تو آمدیم که امیرالمؤمنین هستی و از تو پرسیدیم. و تو خودت نزد مردی آمدی که حرفی نمیزند؛ فقط با اشاره با تو حرف میزند و تو حرفش را میپذیری!»
عمر گفت:« وای بر تو! مگر نمیدانی او کیست؟ علی بن ابی طالب است. من از پیامبر صلی الله علیه و آلهشنیدم که میفرمود اگر آسمانها و زمین را در یک کفه ترازو بگذارند و ایمان علی را در کفه دیگر بگذارند، ایمان علی سنگینتر است.»
منابع:
بحارالانوار، ج38، ص208، حدیث 4 ------ امالی ابن الشیخ
بحارالانوار، ج38، ص 233 ------ مناقب

همیشه دعا کنید که:
چشمانی داشته باشید که بهترین ها را در ادم ها ببیند؛
قلبی که خطاکارترین ها را ببخشد؛
ذهنی که بدی ها را فراموش کند؛
و روحی
که هیچ گاه ایمانش به خدا را از دست ندهد.


مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود،
مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت،
یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود،
او را به دیوار کوفت و فریاد زد:
مرتیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری ... خجالت نمی کشی؟ …
جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های
مرد عصبی شود و عکس العملی نشان دهد،
همانطور مودبانه و متین ادامه داد:
خیلی عذر می خوام فکر نمی کردم این همه عصبی و غیرتی شین،
دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت می برن،
من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم …
حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم
مرد خشکش زد … همانطور که یقه جوان را گرفته بود،
آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد ….

امام رضا(ع):
از شیعیان ما نیستند انان که زنان ودختران خود را به عفاف و پاکدامنی ارشاد و راهنمایی نکنند.

.: Weblog Themes By Pichak :.